این شعر كه کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده بود.
توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده است به استدلال شگفت انگیز آن توجه كنید:
وقتی به دنیا می آیم، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم،
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم،
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم...
و تو، آدم سفید،
وقتی به دنیا می آیی، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی،
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای،
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی،
و وقتی می میری، خاکستری ای...
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟.........
به امید خالی شدن جهان از هرگونه تبعیض قومی،نژادی و مذهبی
گفتم: خستهام
گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.
گفتم: هیشکی نمیدونه تو دلم چی میگذره
گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.
گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم
گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (ق/16) ::.
گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!
گفتی: فاذکرونی اذکرکم
.:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.
سال ۱۳۶۳ بود که شناسنامه ام را یافتم ( آخر عمویم برای انکه از تحصیل محرومم کند آنرا پنهان کرده بود شاید)نخستین بار در روستای کوچکم پا به مدرسه ای گذاشتم که در پنج پایه ی تحصیلی، بیش از دو اتاق و دو معلم نداشت. ما اول بودیم و با پنجم ها در یک کلاس و البته دوم و سوم و چهارم ها هم در آن یکی کلاس و با ان یکی معلم در یک زمان واحد! یادش بخیر معلمینم( سرکارخانم ویدا و فراحی) هر روز صبح کمی گذشته شاید ساعت ۱۰ از نقده می آمدند! و البته ساعت ۱ هم می رفتند تا به من زبان "فارسی" یاد دهند و هنگامی که الفبا را آموختم علوم را بدنبالش بیاموزند ،اما حکایتی شیرین و طنزی تراژیک بود ،چراکه معلمم "ترک زبان" بود و "کردی "نمی دانست و به منی که کردزاده بودم و ترکی نمی دانستم می خواست زبان ثالثی به نام "فارسی "بیاموزد! معادله ی ساده ی بود! به قول زبان شناسان و ارتباطاتیها بین من و اون هیچ "زبان مشترکی" جز "اشاره "نبود که با آن فراخوان معنی مشترک کنیم !
امروز ۲۵ سال از آن روزها می گذرد ،۲۵ سالی که یا آموخته ام یا آموزش داده ام. کاری است شیرین اما گاهی طاقت فرسا و ملال آور . آموختن ها و آموزاندن ها هریک حکایت خویش داشته و دارد! ابتدائی،راهنمائی،دبیرستان،کارشناسی و... گاهی هم حاشیه هاست که می آزارد یا التیام می بخشد رنجوری تنت را و دیروز چه نیکو حاشیه ای شد درکلاس درسم وقتیکه دانشجویانم با تابلویی که هنوز رنگ آن بر بوم خشک نشده بود و هدیه ای که نام مبارک "الله" و "محمد" (ص) برآن نقش بسته بود تکریمم کردند و شاید خستگی یک عمر تحصیل و تدریب را از تنم زدودند... "ندید بدید" نیستم ، کادوها،تقدیرها و تکریمها دیده ام در این چند سال اما این چیز دیگری بود...
"به امید خالی شدن همه دلها از کینه و رعایت انصاف و عدالت به هنگام قضاوت و پیشداوری در مورد سایرین در این ماه عزیز و مبارک...."
در تاريخ 2 سپتامبر 1969 دانشمندان علم رايانه در دانشگاه UCLA سنگ بناي اينترنت امروز و امكانات متنوع آن را بنا نهادند.
در تاريخ 2 سپتامبر 1969 دانشمندان علم رايانه در دانشگاه UCLA موفق به طراحي اولين شبكه رايانه اي شدند كه مي توانست دو رايانه را به يكديگر متصل كند. آنان با اين كار سنگ بناي اينترنت امروز و امكانات متنوع آن را بنا نهادند.
لئونارد كلينراك پرفسور رايانه در دانشگاه UCLA در اين مورد مي گويد آن روز اينترنت براي اولين بار نفس كشيد و براي اولين بار رايانه ها در سطح جهان گفتوگو با يكديگر را آغاز كردند.
البته در مورد تاريخ دقيق اتصال دو رايانه به يكديگر هنوز اختلاف نظر وجود دارد و برخي معتقدند در تاريخ 29 اكتبر سال 1969 پرفسور كلينراك مفهوم ارسال بسته هاي اطلاعات را ابداع كرد و موفق به ارسال يك پيام به رايانه اي در دانشگاه استنفورد شد. با اين حال تاريخ 2 سپتامبر در ميان عموم مردم بيشتر شناخته شده است.
اين اختراع منجر به طراحي شبكه رايانه اي نظامي آرپانت توسط پنتاگون در دهه 70 و در نهايت راه اندازي اينترنت براي عمومي مردم از اوائل دهه 90 شد.
۳ ماه تعطیلی دانشگاه هم داره بسرعت تمام می شه و آنچه می مونه آمادگی برای شروع یه ترم جدید و آموختن و آموزش به انسانهای جدیده.. انشاء الله این ترم فقط در خدمت دانشجویان کارشناسی روابط عمومی واحد فرهنگ و هنر و برای درسهای کارورزی، مطالعات اجتماعی و نظریه های ارتباط جمعی دانشجویان کارشناسی امور فرهنگی واحد جهاد دانشگاهی برای درسهای فنون بودجه و ارتباطات بین فرهنگی خواهم بود ... فرصتیه برای کمی خودسازی و آمادگی بیشتر ،آخه خیلی وقته بعلت کثرت کلاسها نتوانستم مطالعه اساسی در کتب ارتباطی داشته باشم. الحمدلله فرصتش پیش آمده پس غنمیمت شمرمش که این دنیا چند روزی بیش نیست..
در روزگاران قدیم،شاید به قدمت عمر از دست رفته ام ،آن زمان که بچه بازیگوشی بیش در روستای زادگاهم نبودم و عداد عمرم بسختی به ۵ و ۶ می رسید یک چیز را هرگز فراموش نمی کنم . پیرمردی با محاسن سفید سوار بر اسبی در حال گذر بود و من به حکم کودکی و نادانی سنگی یا یا بهتر بگویم سنگریزه ای برداشته و با همه طاقت کودکانه ام به سمتش پرتاب کردم ،نمی دانم سنگم به خطا رفت یا بدو خورد فقط می دانم که یکباره دستان توانمندی مرا از زمین بلند کرد شاید دو متر !و از آنجا به امید خدا رهایم کرد شاید با این خیال که وقتی به زمین می خورم جائیم نشکند! و شاید تنبیه شوم از کرده خویش! صاحب آن دستان توانمند کسی نبود جز پدرم ، او می خواست مرا از انجام چنین خبطی در آن سن(۵ یا ۶ سالگی) برحذر دارد اما بدان امید که نصیحتش ماندگار باشد و چه نیکو شد!. هرگز فراموش نکردم و نخواهم کرد که به تقاص گناه کودکانه ام از بالای سر بزرگی به زمین کوفته شدم و دیگر هرگز به سمت پیرمردی سوار بر مرکب سفید سنگ پرتاب نکردم !اما عقده ای در ضمیرم ریشه دواند که بعدها هزینه آنرا دیگران دادند.... و شاید گاهی حتی کودکم ،پاره تنم تقاص آن چیزی را پس می دهد که پدر بزرگش بر پدرش روا داشت...
تربیت کودک و اجتماعی کردن آن ،بر کسی پوشیده نیست که به محرکهای تشویقی و حتی تنبیهی زیادی نیازمند است اما چند و چون استفاده از این ابزارهاست که می تواند کودکی را جوانی هنجارمند و سالم( از جنبه روانی و حتی جسمی) یا بیمار بار آورد. اخیرا موارد زیادی از رفتارهای نادرست والدین با کوکان بالاخص در استانهای غربی کشور در نشریات و جراید به چشم می خورد ...
برای باز شدن بهتر قضیه شما را به مطالعه ادامه مطلب دعوت می کنم....
مدتی است تصمیم به آغازی دیگر گرفته ام ،نمی دانم چقدر در این راه مصمم و با اراده خواهم ماند ،اما می خواهم دیگر "من" نباشم! همیشه برای تغییر و اصلاح دنبال بهانه ای بودم ،شاید مدتهاست که راکد و بی حرکتم و ناگفته پیداست که رکود جز افساد و تباهی نتیجه ای دربر ندارد، می خواهم "دیگری" باشم! دیگری که خودش مثل دیگران نیست !،دیگری که خودم هستم !خودی که از اول بودم ،اما شاید گم شدم یا شایدم فراموش ! و در هزارتوی این دنیای وانفسا در "منیِّت" خود غوطه خوردم و هرآنچه نباید می شد شد و هرآنچه صلاح در بودنش بود نشد که نشد...! در کلاف پیچیده جبر و اختیار سرگشته و حیرانم که آنچه شد من کردم یا تقدیر چنین خواست و اگر سرنوشت چنین بازیم داد پس اختیار دیگر چه صیغه ای است و مجازات و پاداش چگونه برای اختیاری که نیست رقم می خورد...
اما یک چیز واضح و عیان است ،می شود خوب بود، می شود بهتر بود ،می شود راست رفت ،می شود مردم بود، می شود انسان ماند اما... چه سخت می شود دوباره "انسان "شد. برای بازگشت به خویشتن خویش هیچگاه دیر نیست...